قیام و دستانی که بوی گل میداد#چهارشنبه_سوری_تماشایی #دیکتاتور_در_آتش #ایران
قیام و دستانی که بوی گل میداد
![]() |
دستانم بوي گل ميداد، مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند, اما هيچ كس فكر نكرد شايد من گلي كاشته
باشم چه
گوارا .
این داستان قهرمانانی است که زمهریر
زمستان خمینی را با گل جان و جوانی خود شکستند. آنگاه که هیولا با نفس های مسموم
خود بهار آزادی را به زمستانی تیره و تار فرو برد.
و در سرمای استبداد درختان باغ را
رخوت و خواب زمستانی فرا گرفت.
یک راه بیش نبود، کاشتن گل جان و
آبیاری باغ سرما زده با شیره جان و بس
آری آنکه دانش آموز بود و دانشجو
درس و مدرسه و مدرک را به پای آمدن بهار ریخت.
آنکه کارمند بود و کارگر، آینده خود
و عزیزانش را به جستجوی بهار گذاشت
آنکه مادر بود وطفل
درآغوش و گرمای دوست داشتنی خانواده، تمامی گلهای حاصل عمرش را کاشت تا بهار بیاید
اما زمستان شقاوتش قابل تصور
نبود، تاتوانست مکارانه به جرم چیدن گل
تیغ کشید و تیغ کشید.
و درختان، لرزان از تیغ زمستان –زمستان
مستأصل- همچنان پرپرشدن گل ها را با اندوه
و حسرت نظاره گر بودند.
آن عاشقان شرزه که با شب
نزیستند رفتند و شهر خفته ندانست
کیستند
اما گلها تمامی نداشتند. چرا که
باغبان ما رو در روی شقاوت زمستان، بیدریغ گلهای جانش را برای آمدن بهارمیکاشت.
چرا که آمدن بهار محتوم و قطعی بود
گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان
زخمدار است،
با ريشه چه ميکنيد؟
... با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد؟
آری باغبان ما آنقدر گل کاشت و گل
کاشت تا زمستان زلّه شد، هیبتش را از دست داد.
روسیاه و مستأصل.
درختان از خواب زمستانی بیدار شده و
برخاستند، جان گرفتند و فریاد شدند و فریاد، خشم شدند و طغیان
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش
زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
میگفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند(1)
آری، در زمستان تیره وتار خمینی 120
هزار گلِ جان کاشته و با خون دل آبیاری گردید تا طلیعه بهار را در قیام های
78و...88و...96و...دیدیم و خواهیم دید.
بله، دستانم بوي گل ميداد ,مرا به
جرم چيدن گل محكوم كردند,اما هيچ كس فكر نكرد شايد من گلي كاشته باشم .
پانویس:
1-شفیعی کدکنی م . ایمان
|

نظرات
ارسال یک نظر